اشک رز
به نام انکه هرگاه صدایش کردم جوابم را داد
نوشته هایی که خوندنشون باعث میشه که ما یه خورده به فکر بریم و به زندگیمون بیشتر اهمیت بدیم و شکر گزار خداوند بزرگ باشیم ... چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند. چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن چه چند سال است بيكار است . چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست . اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده رويست . چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد . اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه : « و خداوندا از بابت همه نعمت هایت شکر ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي» ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم قشنگیه قسمت ما ست که ما به هم نمی رسیم بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو اهل طاعونی این قبیله مشرقیم بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من زن عشق می کارد و کینه درو می کند.... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.... برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این ، رنج است. کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید.....اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم.... خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان , من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ....او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد. کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت,من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برایت آواز خواهد خواند و تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.... کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی فهمم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هائی را که ممکن است بشنوی، در گوشت زمزمه خواهد کرد... و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد....حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.... کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود... خداوند گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد ...و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.....اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید.... خداوند بار دیگر او را نوازش کرد.... و پاسخ داد: به راحتی می توانی او را مادر صدا کني فرشته بي بالم به داشتنت مي بالم یکی را دوست میدارم، یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد؛ یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم... کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم... یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد! یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست! یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم./ یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود. آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است... یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد، نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است، یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم، کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد؛ یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد؛ یکی را دوست میدارم... با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما... من دیوانه تنها او را دوست میدارم * بار الها* خدايا، تو خود ميداني که چه سخت است اگرکه ماهي کوچک، اسير آبي درياي بيکران باشد خدايا تو خود ميداني براي من که هميشه با تو زندگي کردهام اين سير تکراري روزگار که ناخواسته مرا به کام خود ميبرد چه قدرملال آور وخسته کننده است پس اي خداي مهربان مرا از اين تکرار، از اين يکنواختي که همهي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده .خدايا به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شكوه تو درزيبايي گلها باشد.خدايا به من اشتياقي ده که بتوانم صداي مناجات تو را از زبان و قلب چکاوکها بشنوم.خدايا به من عشقي ده که روز به زور به تو نزديکتر شوم......خدايا... ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديري است در اين قفس زنداني است، در آسمان آبي عشق تو پرواز دهم...خدايا... پروردگارا... ياريم کن که شوق پرواز را هميشه در خود زنده نگهدارم ....خدايا... تو خود ميداني که بدترين درد براي يک انسان دور ماندن ازحقيقت خويشتن و رها شدن درگرداب فراموشي و سردرگمي است ... پس تو اي کردگار بيهمتا مرا ياري کن که به حقيقت انسان بودن پي ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سرچشمه تمام حقيقتهايي نزديک و نزديکتر شوم....خدايا...هميشه گفتهام که تو را دوست دارم...حالا هم باتمام وجود فرياد ميزنم: خدايا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم خیلی چیزها می خواهم بگویم : می خواهم بگویم می شود از دور هم دوست داشت...! میتوان بدون داشتن هم دوست داشت ساده تر بگویم: *میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن... دور از هیاهوی داشتن... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه! *می توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی... حتی دور از او که خواستنی ست... *می توان از دور هم دوست داشت * باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او *می توان از دور تا همیشه دوست داشت...! کاش می دانستی وقتی گریه کردم گفتن بچه ای... وقتی خندیدم گفتن دیوونه ای ... وقتی جدی بودم گفتن مغروری... وقتی شوخی کردم گفتن سنگین باش... وقتی سنگین بودم گفتن افسرده ای... وقتی حرف زدم گفتن پر حرفی... وقتی ساکت شدم گفتن عاشقی... اماگریه شایدزبان ضعف باشد.شاید خیلی کودکانه شاید بی غرور.اماهرگاه گونه هایم خیس میشود میدانم نه ضعیفم نه یه کودک.میدانم پرازاحساسم... شباهت دخترهاوپسرهای ایرونی ۱-هردوتاشون فکرمیکنن جامعه درکشون نمیکنه ۲- به ۲تاشون اگه روبدی سوارت میشن ۳-هر۲تاشون میتونن ۲۰۰۰۰۰هزارتومانودر۲ساعت خرج کنن ۴-هر۲تاشون باوالدینشون دعواودرگیری دارن ۵-مهم ترین ویژگی هر۲تاشون تغییر شخصیتشونه ۶-دوتاشون درظاهردشمن خونی جنس مخالف هستن اما درباطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف میره ۷-دوتاشون ازدروغ متنفرن اما هیچوقت حرف راست نمیزنن خدایا ان که در تنهاترین تنهاییم او ز من رنجیده است آن دو چشم نکته بین و نکته گیر در من آخر نکته ای بد دیده است ! من چه می دانم که او با چه مقیاسی مرا سنجیده است ! من همان هستم که بودم ، شاید او چون مرا دیوانه ی خود دیده است بیوفایی می کند بلکه من دور از دیدار او عاقل شوم ! او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را من نمی خواهم که حتی لحظه ای لحظه ای از یاد او غافل شوم ! از : فروغ فرخزاد وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري که بگذري از مقررات ودين ودرس زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای خسته ام زین عشق، دل خونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سرمیزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم یادمان با شد از امروز خطایی نکنیم پسر.. سلام خوبی مزاحم نیستم قرار نبود من نباشم ، تو شبا خوابت ببره کسی به جز خودم بیاد ناز نگات رو بخره کلید قلبتو کسی قرار نبود داشته باشه عکس تو را کسی نداشت حتی اونی که نقاشه قرار نبود به جز خودم کسی موهاتو ناز کنه کسی بجز خودم بیاد در رو روی تو باز کنه قرار نبود حتی تو خواب هیچ کسی عاشقت بشه بدونه گریه کردی و مرهم هق هقت بشه بجز خودم قرار نبود خوابتو هیچ کس ببینه بدون من کسی بیاد بخواد کنارت بشینه قرار نبو جای منو بدی تو قلبت به کسی بجز هوای عشق من باشه تو خونت نفسی قرار نبود که بوسه هات باشه رو گونه ی دیگ بجز اتاق گرم من بری تو خونه ی دیگه قرارنبود پر بکشه دلت واسه کس دیگه قرار نبود چشای تو به قلب من دروغ بگه قرار نبود تو رویاهات بوی غریبه ای بیاد قرار نبود از پنجره ببینی بیرون رو زیاد قرار نبود هیچ کسی راه کج و خطا بره فکر کسی حتی تو خواب پیش گذشته ها بره قرار نبود جز آسمون به هیچکس خیره بشی من عاشق روشنیتم قرار نبود تیره بشی قرار نبود بجز خودم واسه کسی دیوونه شی حتی تو اوج بی کسی با دیگران همخونه شی قرار نبود من که توام،یه وقتایی شما بشم واسه تو که عشق منی عین غریبه ها بشم قرار نبود که هیچ کسی پناه آغوشت بشه قرار نبود که قولامون ساده فراموشت بشه قرار نبود من نباشم بد بشی ، بی وفا بشی تا پیشتم با من باشی،رفتم ازم جدا بشی قرار نبود کسی بیا عاشقیشو پس بگیره بی خود و بی جهت بگه برای هر کس میمیره قرار نبود بدون من بری تماشای غروب قرار نبود بارون اومد کسی رو همراهی کنی بدرقه ی کسی بری و کسی رو راهی کنی قرار نبود عشق منو گم کنی بین کاغذات قرار نبود مثل همه یه رهگذر بشم برات قرار نبود بجز خودم کسی برات گریه کنه وقتی که بارون میگیره به شونه هات تکیه کنه قرار نبود نشونیتو کسی دیگه بلد باشه نمره ی هیچ کس جز خودم تو دفتر تو صد باشه قرار نبود بجز خودم واسه کسی نامه بدی بهش بگی کجا بودی؟کی میری؟کی اومدی؟ قرار نبود بجز خودم با کس همسفر بشی من نبودم عاشقونه از کسی با خبر بشی حرف های عاشقونتو قرار نبود هدر بدی ما ها شیریک هم بودیم قرار نبود ضرر بدیم قرار نبود خاطره هامو بیفته تو دست باد هر کس دلش هوایی شد بره همون جا که میخواد قرار نبود کسی بیاد حرف جدایی بزنه اون قسم نقره ای رو با، بی وفایی بشکنه قرار نبود ترانه هام به این زودی یادت بره اون که شکستی دلشو اینجا هنوز منتظره خیلی چیزا قرار نبود اما حالا قرار شده من واسه اون،اون واسه غریبه بی قرار شده قرار نبود نامه هارو بسپاریش دست نسیم نامه های تو نرسید ما هم به هم نمیرسیم با اون کسی که اومده تو رو خدا قرار نزار تا وقتی نوبتش رسید راحت بری سر قرار قرار نبود برم ولی قرار شده دارم میرم دیگه قرار نمیزارم،سراغتم نمی گیرم قرار نزاری بهتره دلا قراری ندارن اون کسی که قرار گذاشت راه فراری نداره یا مثل من تا ته مرگ میمونه مات و بی قرار یا مثل تو یادش میره پاییزه حالا یا بهار! 

یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنهء یک قطره آب
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت
طپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو
تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال من



در آن هنگام بهشت آرام بود ....اما صدائی از زمین شنیده میشد....کودک میدانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند...



ميترسم از خويش و از اين سرنوشتي كه در انتظار من است ،ميترسم از اين بيابان و شورهزاري که در پيش روي من است ، ميترسم که مرگ به سراغم بيايدو آرزوي رسيدن به تو را اين بار او از من بستانداما اي معبود من ،من اين باور و ايمان را روي قلبم حک کردم که با مردنم به سوي تو باز ميگردم
پس اي پروردگار بيهمتا به لطف وکرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده خويشتن را از هرچه بدي است پاک کنم تا رو سفيد به سوي تو بازگردم.
من اسيري هستم که زنجيرها ويوغ هاي گردنم از وفاي به توست.اي پرنده پرواز کن ، با اينکه پرو بالت زخمي است ولي باز پرواز کن.
مگذار سکوت و رخوت اين قفس ، شوق واشتياق رهايي را در تو بخشکاند . ميدانم رهايي از اين قفس بسيار سخت است و تو را ديگر توان جدال با اين ميلههاي فولادي نيست ، ولي نگذار يأس و ناميدي شوق رفتن را از تو بگيرد . نگذارکه التهاب قفس لذت پرواز و آزادي را از ياد تو ببرد.
اي پرنده بدان که قفس هرگز نميتواند پرواز را از ياد تو ببرد چون پرنده يعني پرواز و پرواز يعني آزادي ...خدايا، بار الها، اي معبود من،خيلي دلم گرفته،ديگر از اين تکرار ملال آور روزها خسته شدهام
چگونه ميتوانم حمدو ثناي تو را از زبان چکاوکها بشنوم درحالي اين تکرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب کرده است.خدايا ميترسم که اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعلههاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تا جايي که ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي .....



من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم .... خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم پلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور ، از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد 





تنهای تنهایم گذاشت
خواهشی دارم تو در تنها ترین تنهاییش
تنهای تنهایش نگذار 

حاضري د نيا رو بدي فقط يه بار نگاش کني
به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي
روهمه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي
وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بدباشه
فقط اونيکه عشقته عاشقي رو بلد باشه
قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزني
خيلي چيزارو مي شکني تا دل اونو نشکني
حاضري که بگذري از دوستاي امروز وقديم
اما صداشو بشنوي شب از ميون دوتا سيم
حاضري قلب تو باشه پيش چشاي اون گرو
فقط خدا نکرده اون يه وقت بهت نگه برو
حاضري هرچي دوست نداشت به خاطرش رها کني
حسابتو حسابي از مردم شهر جدا کني
حاضري حرف قانونو ساده بزاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات
وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري
تولد دوباره ته اسمشو وقتي ميبري
حاضري جونتو بدي يه خار توي دستاش نره
حتي يه ذره گرد وخاک تومعبد چشاش نره
حاضري مسخره ت کنن تموم آدماي شهر
اما نبيني اون باهات کرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هرجاکه بري به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر خواستن اون ديوونه شي
رودست مجنون بزني با غصه ها همخونه شي
حاضري مردم همشون ترو با دست نشون بدن
ديوونه هاي دوره گرد واسه تو دست تکون بدن
حاضري اعتبارتو به خاطرش خراب کنن
کارتو به کسي بدن جات اونو انتخاب کنن
حاضري بگذري از شهرت واسم وآبروت
مهم نباشه که کسي نخواد بشينه روبروت
وقتي کسي توقلبته يه چيز قيمتي داري
ديگه به چشمت نمياد اگه که ثروتي داري
حاضري هرچي بشنوي حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسيکه خيلي برات با ارزشه
حاضري هرروز سراون با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني وباز خودتو رسواکني
حاضري که به خاطرش پاشي بري ميدون جنگ
عاشق باشي اما بازم بگيري دستت يه تفنگ
حاضري هرچي گل داري دونه به دونه بشمري
بسوزي از تب نگاش اسمشو وقتي مياري
حاضري هرکي جز اونو ساده فراموش بکني
پشت سرت هرچي ميگن چيزي نگي گوش بکني
حاضري هرچي که داري بيان وازتو بگيرن
پرنده هاي شهرتون دونه به دونه بميرن
وقتي يکي رو دوست داري معني نميده ديگه ترس
وقتي کسي رو دوست داري صاحب کلي ثروتي
نذار که از دستت بره اين گنج خيلي قيمتيه
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا![]()
![]()
![]()

بی وضو در کوچه لیلا نشست
فارغ از جام الستش کرده بود
پر زلیلا شد دل پر آه او
بر صلیب عشق دارم کرده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
من که مجنونم تو مجنونم مکن
این تو و لیلای تو ... من نیستم
در رگ پیدا و پنهانت منم
من کنارت بودم و نشناختی
صد قمار عشق یک جا باختم
گفتم عاقل می شوی اما نشد
غیر لیلا برنیامد از لبت
دیدم امشب با منی گفتم بلی
در حریم خانه ام در میزنی
درس عشقش بیقرارت کرده بود
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
.
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پرواز شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

دختر: سلام. خواهش می کنم
پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
دختر: تهران/نازنین/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.
دختر: مرسی!شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه امریکا دارم شما چی
دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم. پسر.
دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
پسر: خیابون دربند. شما چی؟
دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور؟
دختر: چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!
دختر..او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای……![]()
![]()
![]()

.jpg)

| Design:웃قالِبهایِ دخملی جون 웃 |






